حکایت
یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیباشد و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گوهرى قابل تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفت گانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد
حکایت
حکیمی پسران را پند همیداد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
سختست پس ار جاه تحکم بردن خو کرده به ناز، جور مردم بردن
وقتی افتاد فتنهای در شام هر کس از گوشهای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند به وزیرى پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند
حکایت
یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا[۱] زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ[۲] روا نمیداری که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.
اگر صد ناپسند آمد ز دوریش رفیقانش یکى از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند
پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان -انبتهم الله نباتا حسنا[۳]- اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام.
هر که در خردیش ادیب کنند در بزرگی فلاح از او برخاست
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست
ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد. خلعت و نعمت بخشید و پایه و منصب بلند گردانید.
حکایت
معلم کُتّابی[۴] دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیاه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض[۵] سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.
کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند. اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.
استاد معلم چو بود بى آزار خرسک[۶] بازند کودکان در بازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر: جور استاد به ز مهر پدر
حکایت
پارسا زادهای را نعمت بی کران از ترکه عمان به دست افتاد. فسق[۸] و فجور آغاز کرد و مبذّری[۹] پیشه گرفت. فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد. باری به نصیحتش گفتم: ای فرزند دخل، آب روانست و عیش، آسیای گردان. یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن که مى گویند ملاحان سرودى[۱۰]
اگر باران به کوهستان نبارد به سالى دجله گردد، خشک رودى
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری. پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت: راحت عاجل به تشویش محنت آجل[۱۱] منغص کردن خلاف رأی خردمندست:
خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی؟
برو شادی کن ای یار دل فروز غم فردا نشاید خورد امروز
فَکَیفَ مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر اِنعام در افواه عوام اوفتاده؟
هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم
نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی
دیدم که نصیحت نمیپذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمیکند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفتهاند بلِّغ ما عَلیکَ فانَ لَم یَقبلوا ما عَلیک[۱۲]
ر چه دانى که نشنوند بگوى هرچه دانى ز نیکخواهی و پند
زود باشد که خیره سر[۱۳] بینی به دو پای اوفتاده اندر بند
دست بر دست میزند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر میدوخت و لقمه لقمه همیاندوخت. دلم از ضعف حالش به هم بر آمد، مروّت ندیدم در چنان حالی ریش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم:
حریف سفله در پاىان مستى نیندیشد ز روز تنگدستى
درخت اندر بهاران بر فشاند زمستان لاجرم بی برگ ماند
حکایت
پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت: این فرزند تست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت[۱۴] منتهی شدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت[۱۵] فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسانست و طباع مختلف
گر چه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم
بر همه عالم همیتابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم[۱۶]
حکایت
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی
فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرتب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش
حکایت
اعرابیی را دیدم که پسر را همیگفت یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتَسَبتَ یعنی ترا خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست.
جامه کعبه را که مى بوسند او نه از کرم پیله نامى شد
با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد
حکایت
در تصانیف حکما آرودهاند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر حیوانان را، بل احشای[۱۷] مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوستها که در خانه کژدم بینند اثر آنست. باری این نکته پیش بزرگی همیگفتم، گفت دل من بر صدق این سخن گواهی میدهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کردهاند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند[۱۸] و محبوب
پسرى را پدر وصیت کرد کاى جوان بخت یادگیر این پند
هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند
حکایت
فقیره درویشی حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت: اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسیدم، کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته، پدر را به علت او سلسله در نای[۱۹] است و بند گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزّوجل خواسته است.
زنان باردار، اى مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند
حکایت
طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ. گفت: در مسطور[۲۰] آمده است که سه نشان دارد، یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم بر آمدن موی پیش، اما در حقیقت یک نشان دارد و بس، آنکه در بند رضای حق جلّ وعلا بیش از آن باشی که در بند حظّ نفس خویش و هر آن که درو این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش.
به صورت آدمى شد قطره آب که چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیست به تحقیقش نشاید آدمی خواند
جوانمردی و لطفست آدمیت همین نقش هیولایی مپندار
هنر باید که صورت میتوان کرد به ایوانها در از شنگرف[۲۱] و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار
به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر
حکایت
سالی نزاعی در پیادگان حجیچ[۲۲] افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل[۲۳] خود میگفت یاللعجب[۲۴] پیاده عاج[۲۵] چو عرضه شطرنج به سر میبرد فرزین[۲۶] میشود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند
از من بگوى حاجى مردم گزاى را کو پوستین خلق به آزار مى درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک بیچاره خار میخورد و بار میبرد
حکایت
هندوی نفط اندازی همیآموخت. حکیمی گفت: ترا که خانه نیینست، بازی نه این است.
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی و آنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
حکایت
مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار[۲۷] رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راى به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است نبرندش به کارگاه حریر
حکایت
یکی را از بزرگان ائمه[۲۸] پسری وفات یافت. پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم. گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان برو شاشند، اگر به ضرورت چیزی همینویسند این بیت کفایتست:
وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من
بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گل من
حکایت
پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همیکرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند[۲۹] نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار
او را تو بده درم خریدی آخر نه به قدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چند هست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان[۳۰] و آغوش[۳۱] فرمانده خود مکن فراموش
در خبرست از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت تست خشم بی حد مران و طیره [۳۲] مگیر
که فضیحت[۳۳] بود به روز شمار [۳۴] بنده آزاد و خواجه در زنجیر
حکایت
سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ[۳۵] انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده در دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی
پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
ما درین حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم چه پایی[۳۶]؟
بیار آنچه دارى ز مردى و زور که دشمن به پاى خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى[۳۷] به روز حمله جنگ آوران به دارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
بکارهای گران مرد کار دیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
جوان اگر چه قوى یال[۳۸] و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنانکه مساله شرع پیش دانشمند
حکایت
توانگر زادهای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچهای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه[۳۹] رنگین و فرش رخام[۴۰] انداخته و خشت پیروزه[۴۱] درو به کار برده؛ به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.
خر که کمتر نهند بروى بار بى شک آسوده تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید
وآنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید
بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ[۴۲] گفت به حکم آن که هرآن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته.
کریمان را به دست اندر، درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست
مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل[۴۳] بار گران بهر راحت دگران. دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل[۴۴] رررررر و پیران و اقارب و جیران[۴۵] رسیده
توانگران را وقف است و نذر و مهمانى زکات و فطره و اعتاق[۴۶] و هدی و قربانی
تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی
اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکّا[۴۷] دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ، و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف. پیداست که از معده خالی چه قوّت آید وز دست تهی چه مروّت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه[۴۸] چه خیر
شب پراکنده خسبد آنکه پدید نبود وجه بامدادانش
مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش
فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تندگدستی صورت نبندد، یکی تحرمه[۴۹] عشا بسته و یکی منتظر عشا[۵۰] نشسته، هرگز این بدان کی ماند؟
خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزى پراکنده دل
پس عبادت اینان به قبول اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر. اسباب معیشت ساخته و به اوراد[۵۱] عبادت پرداخته. عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکِبِّ و جوارِ من لا یُحِبّ[۵۲] و در خبرست الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین[۵۳]. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه[۵۴] علیه السلام به فقر طایفهای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرار[۵۵] پوشند و لقمه ادرار[۵۶] فروشند.
اى طبلِ بلند بانگِ در باطن هیچ بى توشته چه تدبیر کنى دقت بسیج[۵۷]
روى طمع از خلق بپیچ از مردى تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد، کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً[۵۸] که نشاید جز به وجود نعمت برهنهای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا[۵۹] به ید سفلی[۶۰] چه ماند؟ نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل[۶۱] از نعیم اهل بهشت خبر میدهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلومٌ[۶۲] تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم.
تشنگان را نماید اندر خواب همه دنیا به چشم، چشمه آب
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور[۶۳] مشتغل مال و نعمت مفتتن[۶۴] جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کمست و به نعمت بیش به صورت توانگرست و به معنی درویش.
گر بى هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار، و گر گاو عنبرست[۶۵]
گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرمند. گفت غلط گفتی که بنده درمند. چه فایده چون ابر آذارند و نمیبارند و چشمه آفتابند و بر کس نمیتابند؟ بر مرکب استطاعت سوارانند و نمیرانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند. مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند و به حسرت بگذارند. چنانکه حکیمان گویند: سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی رد خاک رود.
به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد
گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافتهای الا به علت گدایی وگرنه هر که طمع یکسو نهد، کریم و بخیلش یکی نماید. محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست. گفتا به تحربت آن همیگویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان[۶۶] شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند
آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پردهدار که کس در سرای نیست
گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمدهاند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقلست اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود
دیده اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم
هر کجا سختی کشیدهای تلخی دیدهای را بینی خود را بشره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد
سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانیست
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانیست
اما صاحب نعمت دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ. من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان و بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم، هرگز دیدهای دست دغایی بر کتف بسته یا بینوایی به زندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی[۶۷] از معصم بریده الا به علّت درویشی؟ شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبهای گرفتهاند و کعبها[۶۸] سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پاست.
شنیدم که درویشی را با حدثی[۶۹] بر خبثی گرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود. گفت ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم. چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام[۷۰] ، وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر میشود یکی آنکه هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای از خجالت او در گل
به خون عزیزان فرو برده چنگ سرانگشتها کرده عناب رنگ
محالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.
دلی که حور بهشتی ربود و یغما[۷۱] کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی
مَن کانَ بَینَ یَدَیهِ مَااشتَهی رُطَبٌ یُغنیهِ ذلِکَ عَن رَجمِ العَناقیدِ[۷۲]
اعلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند.
چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کین شتر صالحست یا خر دجّال
چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتادهاند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده
با گرسنگی قوّت پرهیز نماند افلاس[۷۳] عنان از کف تقوی بستاند
حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه برو پاره کردندی.
گفتا نه، که من بر حال ایشان رحمت میبرم. گفتم نه، که بر مال ایشان حسرت میخوری. ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار، هر بیدقی[۷۴] که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین[۷۵] بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بیانداخت
هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح کورا جز آن مبالغه مستعار نیست
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر[۷۶] بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ[۷۷].. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.
او در من و من درو فتاده خلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان
القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید. قاضی چو حیلت[۷۸] ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار بر آورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که درّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه[۷۹] اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور[۸۰].
اگر ژاله هر قطرهای در شدی چو خر مهره بازار از او پر شدی
مقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ[۸۱].
پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی[۸۲] و مست ملاهی[۸۳]، نَعَم، طایفهای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بر دارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند
ار از نیستى دیگرى شد هلاک مرا هست، بط[۸۴] را ز طوفان چه باک
وَ راکِباتُ نیاقٍ فی هَوادِجِها لَم یَلتَفِتنَ اِلی مَن غاصَ فی الکُثُب[۸۵]
دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند؟
قومی برین نمط که شنیدی و طایفهای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده. طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت، چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه[۸۶] انام حامی ثغور[۸۷] اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه
پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید ترا به رحمت خود پادشاه عالم کرد
قاضی چون سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی[۸۸] در گذشتیم و بعد از مجارا[۸۹] طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود
مکن ز گردش گیتى شکایت، اى درویش که تیره بختى اگر هم برین نسق مردى
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی
توضيحات
- ^ بی پروا و بی ملاحظه
- ^ سرزنش کردن
- ^ خداوند ایشان را نیکو بپرورد.
- ^ دبستان ـ مکتب
- ^ صورت
- ^ نوعی بازیست.
- ^ کنار
- ^ گناهان
- ^ ولخرجی
- ^ آواز ـ گفتار
- ^ آینده
- ^ برسان وبگو آنچه بر تو لازم است چون نپذیرند بر تو باکی نیست.
- ^ خود سر و نصیحت نشنو
- ^ سخندانی
- ^ درشتی و عتاب
- ^ پوست دباغی شده و موج دار و رنگین.
- ^ آنچه در شکم باشد از روده و غیر آن.
- ^ نیکبخت
- ^ حلق
- ^ کتاب و نوشتهها
- ^ نام سرخی است که از گوگرد و جیوه ساخته میشود و در نقاشی و تذهیب استفاده میشود.
- ^ جمع حاج
- ^ همکجاوه ـ همسر
- ^ عجبا و شگفتا
- ^ دندان فیل
- ^ نام مهره وزیر شطرنج
- ^ طبیب چارپایان
- ^ بزرگان و پیشوایان دین
- ^ مبادا
- ^ شیر درنده
- ^ نام غلام
- ^ غضب
- ^ رسوائی
- ^ روز قیامت
- ^ تیر انداز
- ^ چه نگاه میکنی
- ^ پاره کننده زره
- ^ گردن
- ^ آنچه با خطّ درشت بر مساجد نویسند.
- ^ سنگ مرمر
- ^ کاشی
- ^ دشمنترین دشمنان تو نفس تست که میان دو پهلوی تو قرار گرفته.
- ^ حمل کننده
- ^ مستمندان
- ^ همسایگان
- ^ بنده آزاد کردن
- ^ زکوة داده شده
- ^ آدم گرسنه
- ^ گفتن تکبیرة الاحرام
- ^ غذای شب
- ^ ذکرها
- ^ به خدا پناه میبرم ازفقری که شخص را برو میاندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.
- ^ فقر سیاه روئی دو جهان است.
- ^ پیغمبر
- ^ نیکان
- ^ وظیفه و مستمرّی
- ^ حرکت
- ^ نزدیک است فقر که کفر باشد.
- ^ دست بخشنده
- ^ دست عطا گیرنده
- ^ قرآن
- ^ ایشان را روزی معیّن است.
- ^ نفرت کننده از مردم
- ^ شیفته
- ^ گاوی که تولید کننده عنبر است.
- ^ مأمورین درشت وسخت
- ^ مچ و بند دست
- ^ قاپ پا
- ^ جوان
- ^ ترک دنیا و کنارهگیری از مردم در اسلام نیست.
- ^ غارت
- ^ آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد مست این کار وی را بی نیاز میکند از اینکه سنگ به خوشهها بیندازد.
- ^ تنگدستی
- ^ پیاده شطرنج
- ^ وزیر شطرنج
- ^ عموی حضرت ابراهیم
- ^ اگر از کار خود باز نایستی ترا سنگسار کنم.
- ^ ظاهر و هیأت
- ^ گزیدن
- ^ دلتنگ
- ^ وآنکه بر خدا توکّل کند خدا وی را کفایت کننده است.
- ^ فراموش کار
- ^ بازیها و کارهای مشغول کننده
- ^ مرغابی
- ^ زمانی که در کجاوهها بر شتران ماده سوارند هیچ توجّهی ندارند به کسی که در تودههای ریگ فرو رفته است.
- ^ مهارها
- ^ سرحدها
- ^ آنچه گذشت.
- ^ مجاورت
آخرين به روز رساني 15 شهريور 1389 10:39.