مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد
حضرت موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسِن کما اَحسَنَ اللهُ الیک[۱]نشنید و عاقبتش شنیدی
| آنکس که به دینار و درم خیر نیندوخت |
|
سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد |
| خواهی که ممتع[۲] شوی از دنیی و عقبی |
|
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد |
عرب گوید: جُد وَ لا تَمنُن فَإنَّ الفائِدَةَ إلَیکَ عائِدَةٌ یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز میگردد.
| درخت کرم هر کجا بیخ کرد |
|
گذشت از فلک شاخ و بالای او |
گر امیدواری کز او بر خوری
|
|
به منت منه اره در پای او |
| |
|
|
| شکر خدای کن که موفق شدی به خیر |
|
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت |
| منت منه که خدمت سلطان کنی همی |
|
منت شناس از او که به خدمت بداشتت
|
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
| علم چندان که بیشتر خوانی |
|
چون عمل در تو نیست نادانی |
| نه محقق بود نه دانشمند |
|
چارپاپیی برو کتابی چند |
| آن تهی مغز را چه علم و خبر |
|
که بر او هیزم است یا دفتر |
علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن
| هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت |
|
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت |
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است
| بی فایده هر که عمر در باخت |
|
چیزی نخرید و زر بینداخت |
ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان
| پندی اگر بشنوی ای پادشاه |
|
در همه عالم به از این پند نیست |
| جز به خردمند مفرما عمل |
|
گرچه عمل کار خردمند نیست |
سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست.
رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان
| خبیث را چو تعهد[۳] کنی و بنوازی |
|
به دولت تو گنه میکند به انبازی |
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد.
| معشوق هزار دوست را دل ندهی |
|
ور میدهی آن دل به جدایی بنهی |
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه چه، دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.
رازی که نهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل.
|
خامشی به که ضمیر دل خویش
|
|
با کسی گفتن و گفتن که مگوی |
| ای سلیم آب ز سر چشمه ببند |
|
که چو پر شد نتوان بستن جوی |
| |
|
|
| سخنی در نهان نباید گفت |
|
که بر انجمن نشاید گفت |
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفتهاند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد؛ و هر که دشمن کوچک را حقیر میدارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد.
| امروز بکش چو میتوان کشت |
|
کاتش چو بلند شد جهان سوخت |
| مگذار که زه[۴] کند کمان را |
|
دشمن که به تیر میتوان دوخت |
سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.
| میان دو کس جنگ چون آتشست |
|
سخن چین بدبخت هیزم کشست |
| کنند این و آن خوش دگر باره دل |
|
وی اندر میان کور بخت و خجل |
| میان دو تن آتش افروختن |
|
نه عقلست و خود در میان سوختن |
| |
|
|
| در سخن با دوستان آهسته باش |
|
تا ندارد دشمن خونخوار گوش |
| پیش دیوار آنچه گویی هوش دار |
|
تا نباشد در پس دیوار گوش |
هر که با دشمنان صلح میکند سر آزار دوستان دارد
| بشوی ای خردمند از آن دوست دست |
|
که با دشمنانت بود هم نشست |
چون در امضای[۵] کاری متردّد[۶] باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید
| با مردم سهل خوی دشخوار مگوی |
|
با آنکه در صلح زند جنگ مجوی |
تا کار به زر بر میآید جان در خطر افکندن نشاید
| چو دست از همه حیلتی در گسست[۷] |
|
حلالست بردن به شمشیر دست |
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.
| دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت[۸] خود مزن |
|
مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن |
هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل
| پسندیده است بخشایش ولیکن |
|
منه بر ریش[۹] خلق آزار مرهم |
| ندانست آنکه رحمت کرد بر مار |
|
که آن ظلم است بر فرزند آدم |
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صوابست
| حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن |
|
که بر زانو زنی دست تغابن[۱۰] |
| گرت راهی نماید راست چون تیر |
|
از او برگرد و راه دست چپ گیر |
خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
| درشتی و نرمی به هم اندر به است |
|
چو فاصد[۱۱] که جراح و مرهم نه است |
| درشتی نگیرد خردمند پیش |
|
نه سستی که ناقص کند قدر خویش |
| نه مر خویشتن را فزونی نهد |
|
نه یکباره تن در مذلّت دهد |
| |
|
|
| شبانی با پدر گفت ای خردمند |
|
مرا تعلیم ده پیرانه یک پند |
| بگفتا نیک مردی کنند چندان |
|
که گردد خیره گرگ تیز دندان |
دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.
| بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده |
|
که خدا را نبود بنده فرمانبردار |
پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبان به خصم رسد یا نرسد.
| نشاید بنی آدم خاک زاد |
|
که در سر کند کبر و تندی و باد |
| تو را با چنین گرمی و سرکشی |
|
نپندارم از خاکی از آتشی |
| |
|
|
| در خاک بیلقان[۱۲] برسیدم به عابدی |
|
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن |
| گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه |
|
یا هر چه خواندهای همه در زیر خاک کن |
بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.
| اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خوی |
|
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد |
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن
| برو با دوستان آسوده بنشین |
|
چو بینی در میان دشمنان جنگ |
| وگر بینی که با هم یک زبان اند |
|
کمان را زه کن و بر باره[۱۳] بر سنگ |
دشمن چو از همه حلیتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند.
سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین[۱۴] خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی
| به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف |
|
که مغز شیر بر آرد چو دل ز جان برداشت |
خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد
| بلبلا مژده بهار بیار |
|
خبر بد به بوم[۱۵] باز گذار |
پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنکه بر قبول کلی واثق باشی وگرنه در هلاک خویش سعی میکنی
| بسیج[۱۶] سخن گفتن آنگاه کن |
|
که دانی که در کار گیرد سخن |
هر که نصیحت خودرای میکند او خود به نصیحتگری محتاج است.
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده. احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش[۱۷]دمی فربه نماید.
| الا[۱۸] تا نشنوی مدح سخن گوی |
|
که اندک مایه نفعی از تو دارد |
| که گر روزی مرادش بر نیاری |
|
دو صد چندان عیوبت برشمارد |
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد
| مشو غره بر حسن گفتار خویش |
|
به تحسین نادان و پندار خویش |
همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
| یکى یهود و مسلمان نزاع مى کردند |
|
چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم |
| به طیره[۱۹] گفت مسلمان گرین قباله من |
|
درست نیست خدایا یهود میرانم |
| یهود گفت به تورات مى خورم سوگند |
|
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم |
| گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد |
|
به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم |
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
| روده تنگ به یک نان تهی پرگردد |
|
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ |
| |
|
|
| پدر چون دور عمرش منقضی گشت |
|
مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت |
| که شهوت آتشست از وی بپرهیز |
|
بخود بر آتش دوزخ مکن تیز |
| در آن آتش نداری طاقت سوز |
|
به صبر آبی بر این آتش زن امروز
|
هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند
| بد اختر تر از مردم آزار نیست |
|
که روز مصبیت کسش یار نیست |
هر چه زود بر آید دیر نپاید
| خاک مشرق شنیده ام که کنند |
|
به چهل سال کاسه ای چینی |
| صد بروزی کنند در مردشت[۲۰] |
|
لاجرم قیمتش همیبینی |
| |
|
|
| مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد |
|
و آدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز |
| آنکه ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید |
|
وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز |
آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست
|
|
لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز
|
کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
| به چشم خویش دیدم در بیابان |
|
که آهسته سبق[۲۱] برد از شتابان |
| سمند[۲۲] باد پای[۲۳] از تک[۲۴] فرو ماند |
|
شتربان همچنان آهسته میراند |
نادان را به از خامشی نیست و گر این مصلحت بدانستی نادان نبودی
| چون نداری کمال فضل آن به |
|
که زبان در دهان نگه داری |
| آدمی را زبان فضیحه [۲۵] کند |
|
جوز بی مغز را سبکساری |
| |
|
|
| خری را ابلهی تعلیم میداد |
|
بر او بر صرف کرده سعی دایم |
| حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی |
|
درین سودا به ترس از لوم لایم[۲۶] |
| نیاموزد بهایم از تو گفتار |
|
تو خاموشی بیاموز از بهایم |
| |
|
|
| هر که تأمل نکند در جواب |
|
بیشتر آید سخنش ناصواب |
| یا سخن آرای چو مردم به هوش |
|
یا بنشین چون حیوانان خموش |
| |
|
|
| |
|
|
هر که با نادانتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادانست.
| چون در آید مه از تویی به سخن |
|
گر چه به دانی اعتراض مکن |
هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.
| گر نشیند فرشتهای با دیو |
|
وحشت آموزد و خیانت و ریو[۲۷] |
| از بدان نیکویی نیاموزی |
|
نکند گرگ پوستین دوزی |
مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد.
هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.
از تن بی دل طاعت نیاید و پوست بی مغز بضاعت را نشاید.
نه هر که در مجادله چست، در معامله درست.
| بس قامت خوش که زیر چادر باشد |
|
چون باز کنی مادر مادر باشد |
اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.
| گر سنگ همه لعل بدخشان بودی |
|
پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی |
نه هر که بصیرت نکوست سیرت زیبا دروست. کار اندرون دارد نه پوست.
| توان شناخت به یک روز در شمایل مرد |
|
که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم |
| ولی ز باطنش ایمن مباش و غره[۲۸] مشو |
|
که خبث نفس نگردد به سالها معلوم |
هر که با بزرگان ستیزد خون خود ریزد.
| خویشتن را بزرگ پنداری |
|
راست گفتند یک دو بیند لوچ |
| زود بینی شکسته پیشانی |
|
تو که بازی کنی به سر با قوچ |
پنجه بر شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست
| جنگ و زور آوری مکن با مست |
|
پیش سرپنجه در بغل نه دست |
ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست در هلاک خویش
| مایه پرورده را چه طاقت آن |
|
که رود با مبارزان به قتال |
| سست بازو به جهل میفکند |
|
پنجه با مرد آهنین چنگال |
بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را، مشغله[۲۹] بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی بر نیاید بخبثش در پوستین افتد[۳۰]
| کند هر آینه غبیت حسود کوته دست |
|
که در مقابله گنگش بود زبان مقال |
گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.
| اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب |
|
شبی ز معده سنگی شبی ز دلتنگی |
مشورت با زنان تباهست و سخاوت با مفسدان گناه
| خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی |
|
به دولت تو گنه میکند به انبازی |
هر که را دشمن پیشست اگر نکشد دشمن خویشست
| مار بر دست و مار سر بر سنگ |
|
خیره رایی بود قیاس و درنگ |
کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد
| نیک سهل است زنده بی جان کرد |
|
کشته را باز زنده نتوان کرد |
| شرط عقلست صبر تیر انداز |
|
که چو رفت از کمان نیاید باز |
حکیمی که با جهال در افتد توقع عزت ندارد و گر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگیست که گوهر همیشکند.
| نه عجب گر فرو رود نفسش |
|
عندلیبی غراب هم قفسش |
| |
|
|
| گر هنرمند از اوباش [۳۱] جفایی بیند |
|
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود |
| سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست |
|
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود |
خردمندی را که در زمره اجلاف[۳۲] سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط[۳۳] با غلبه دهل[۳۴] بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند
| بلند آواز نادان گردن افراخت |
|
که دانا را به بی شرمی بینداخت |
| نمیداندکه آهنگ حجازی |
|
فرو ماند ز بانگ طبل غازی[۳۵] |
جوهر اگر در خلاب[۳۶] افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.
| چو کنعان[۳۷] را طبیعت بی هنر بود |
|
پیمبر زادگی قدرش نیفزود |
| هنر بنمای اگر داری نه گوهر |
|
گل از خار است و ابراهیم از آزر |
مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.
| عالم اندر میان جاهل را |
|
مثلی گفته اند صدیقان |
| شاهدی در میان کورانست |
|
مصحفی در سرای زندیقان[۳۸] |
دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.
| سنگی به چند سال شود لعل پاره ای |
|
زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ |
عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز [۳۹]. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون.
| تمیز باید و تدبیر و عقل و آنگه ملک |
|
که ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست |
جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است.
| عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند |
|
بیچاره به آیینه تاریک چه بیند؟ |
اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.
| و قطر علی قطر اذا اتفقت نهر |
|
ونهر علی نهر اذا اجتمعت بحر[۴۰] |
| |
|
|
| اندک اندک به هم شود بسیار |
|
دانه دانه است غله در انبار |
عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.
| چو با سفله گویی به لطف و خوشی |
|
فزون گرددش کبر و گردن کشی |
معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.
| عام نادان پریشان روزگار |
|
به ز دانشمند ناپرهیزگار |
| کان به نابینایی از راه اوفتاد |
|
وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد |
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم. دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند؟ الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان[۴۱]
| به قول دشمن پیمان دوست بشکستی |
|
ببین که از که بریدی و با که پیوستی |
شیطان با مخلصان بر نمیآید و سلطان با مفلسان
| وامش مده آنکه بی نمازست |
|
گر چه دهنش زفاقه بازست |
| کو فرض خدا نمیگزارد |
|
از قرض تو نیز غم ندارد |
| امروز دو مرده پیش گیرد مرکن[۴۲] |
|
فردا گوید تربی از اینجا برکن |
هر که در زندگانی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند. لذت انگور بیوه داند نه خداوند میوه. یوسف صدیق علیه السلام در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فراموش نکند.
| آنکه در راحت و تنعم زیست |
|
او چه داند که حال گرسنه چیست |
| حال درماندگان کسی داند |
|
که به احوال خویش درماند |
| |
|
|
| ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار |
|
که خر خارکش مسکین در آب و گل است |
| آتش از خانه همسایه درویش مخواه |
|
کانچه بر روزن او میگذرد دود دل است |
درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.
| خری که بینی و باری به گل درافتاده |
|
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش |
| کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد |
|
میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش |
دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
| قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه |
|
به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی |
| فرشتهای که وکیلست بر خزاین باد |
|
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی؟ |
ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری
| جهد رزق ارکنی وگر نکنی |
|
برساند خدای عزوجل |
| ور روی در دهان شیر و پلنگ |
|
نخورندت مگر به روز اجل |
به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد
| شنیدهای که سکندر برفت تا ظلمات |
|
به چند محنت و خورد آنکه خورد آب حیات |
صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد
| مسکین حریص در همه عالم همیرود |
|
او در قفای رزق و اجل در قفای او |
توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاکآلود. این دلق موسیست مرقع و آن ریش فرعون مرصع.
شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب
| هر که را جاه و دولتست و بدان |
|
خاطری خسته در نخواهد یافت |
| خبرش ده که هیچ دولت و جاه |
|
به سرای دگر نخواهد یافت |
حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن میدارد.
| مردکی خشک مغز را دیدم |
|
رفته در پوستین صاحب جاه |
| گفتم ای خواجه گر تو بدبختی |
|
مردم نیک بخت را چه گناه؟ |
| |
|
|
| الا تا نخواهی بلا بر حسود |
|
که آن بخت برگشته خود در بلاست |
| چه حاجت که با او کنی دشمنی؟ |
|
که او را چنین دشمنی در قفاست |
تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در.
مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون[۴۳] سوار خفته. عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد.
| سرهنگ لطیف خوی دلدار |
|
بهتر ز فقیه مردم آزار |
یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.
| زنبور درشت بی مروت راگوی |
|
باری چو عسل نمیدهی نیش مزن |
مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.
| ای به ناموس[۴۴] کرده جامه سپید |
|
بهر پندار خلق ونامه سیاه |
| دست کوتاه باید از دنیا |
|
آستین خوه دراز و خوه کوتاه |
دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.
| پیش درویشان بود خونت مباح |
|
گر نباشد در میان مالت سبیل |
| یا مرو با یار ازرق پیرهن[۴۵] |
|
یا بکش بر خان و مان انگشت نیل |
| دوستی با پیلبانان یا مکن |
|
یا طلب کن خانه ای درخورد پیل |
خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان[۴۶] خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر
| سرکه از دسترنج خویش و تره |
|
بهتر از نان دهخدا[۴۷] و بره |
خلاف راه صوابست و عکس رای اولوالالباب دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن. امام مرشد محمد غزالی را رحمة الله علیه پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت بدانکه هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم.
| امید عافیت آنگه بود موافق عقل |
|
که نبض را به طبیعت شناس بنمایی |
| نپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن |
|
دلیل راه تو باشد به عز دانایی |
هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.
| چو لقمان دید کاندر دست داوود |
|
همی آهن به معجز موم گردد |
| نپرسیدش چه میسازی که دانست |
|
که بی پرسیدنش معلوم گردد |
یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی
| حکایت بر مزاج مستمع گوی |
|
اگر خواهی که دارد با تو میلی |
| هر آن عاقل که با مجنون نشیند |
|
نباید کردنش جز ذکر لیلی |
هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.
| رقم بر خود به نادانی کشیدی |
|
که نادان را به صحبت برگزیدی |
| طلب کردم ز دانایی یکی پند |
|
مرا فرمود با نادان مپیوند |
| که گر دانای دهری خر بباشی |
|
و گر نادانی ابلهتر بباشی |
حلم شتر چنان که معلومست اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر درهای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش[۴۸] مطاوعت[۴۹] نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم[۵۰] است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند.
| کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش |
|
و گر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک |
| سخن به لطف و کرم با درشت خوی مگوی |
|
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک |
هر که در پیش سخن دیگر ان افتد تا مایه فضلش بدانند پایه جهلش معلوم کنند/
| ندهد مرد هوشمند جواب |
|
مگر آنگه کزو سؤال کنند |
| گر چه بر حق بود مزاج سخن |
|
حمل دعویش بر محال کنند |
ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چونست و نپرسیدی کجاست. دانستم از آن احتراز میکند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفتهاند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.
| تا نیک ندانی که سخن عین صواب است |
|
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی |
| گر راست سخن گویی و در بند بمانی |
|
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی |
دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند. چون برادران یوسف که به دروغی موسوم شدند نیز به راست گفتن ایشان اعتماد نماند. قالَ بَل سَوَّلَت لَکُم انفُسُکُم أمراً[۵۱]
| یکی را که عادت بود راستی |
|
خطایی رود درگذارند از او |
| وگر نامور شد به قول دروغ |
|
دگر راست باور ندارند ازو |
اجل کاینات از روی ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ، و به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمی ناسپاس.
| سگی را لقمهای هرگز فراموش |
|
نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ |
| و گر عمری نوازی سفلهای را |
|
به کمتر تندی آید با تو در جنگ |
از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید
| مکن رحم بر گاو بسیار بار |
|
که بسیار خسب است و بسیار خوار |
| چو گاو ار همی بایدت فربهی |
|
چو خرتن به جور کسان در دهی |
در انجیل آمده است که ای فرزند آدم، گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت تنگ دل نشینی، پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی؟
| گه اندر نعمتی مغرور و غافل |
|
گه اندر تنگ دستی خسته و ریش |
| چو در سرا[۵۲] و ضرّا[۵۳] حالت این است |
|
ندانم کی به حق پردازی از خویش |
ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد
| وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس |
|
ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس |
گر تیغ قهر برکشد نبی و ولی سر درکشد و گر غمزه لطف بجنباند بدان به نیکان در رساند.
| گر به محشر خطاب قهر کند |
|
انبیا را چه جای معذرتست |
| پرده از روی لطف گو بردار |
|
کاشقیا[۵۴] را امید مغفرتست |
هر که به تأدیب دنیا راه صواب نگیرد به تعذیب عقبی گرفتار آید. وَلَنُـذیَقنـَّهم مِن العَذابِ الأدنی دونَ العَذابِ الاکبَر[۵۵]
| پندست عذاب مهتران آنگه بند |
|
چون پند دهند و نشنوی بند نهند |
نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند. دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند.
| نرود مغ سوی دانه فراز |
|
چون دگر مرغ بیند اندر بند |
| پند گیر از مصائب دگران |
|
تا نگیرند دیگران به تو پند |
آن را که گوش ارادت گران آفریدهاند چون کند که بشنود، و آن را که کمند سعادت کشان می برد چه کند که نرود
| شب تاریک دوستان خدای |
|
میبتابد چو روز رخشنده |
| وین سعادت به زور بازو نیست |
|
تا نبخشد خدای بخشنده |
| |
|
|
| از تو به که نالم که دگر داور نیست |
|
وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست |
| آن را که تو رهبری کسی گم نکند |
|
وآن را که تو گم کنی کسی رهبر نیست |
گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام
| غمی کر پیش شادمانی بری |
|
به از شادیی کز پیش غم خوری |
زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءِ یَتَرشّحُ بما فیه[۵۶]
| گرت خوی من آمد ناسزاوار |
|
تو خوی نیک خویش از دست مگذار |
حق جل و علا میبیند و میپوشد و همسایه نمیبیند و میخروشد
| نعوذ بالله[۵۷] اگر خلق غیب دان بودی |
|
کسی به حال خود از دست کس نیاسودی |
زر از معدن به کان کندن به درآید وز دست بخیل به جان کندن
| دو نان نخورند و گوش دارند |
|
گویند امید به که خورده |
| روزی بینی به کام دشمن |
|
زر مانده و خاکسار مرده |
هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبر دستان گرفتارآید
| نه هر بازو که در وی قوتی هست |
|
به مردی عاجزان را بشکند دست |
| ضعیفان را مکن بر دل گزندی |
|
که درمانی به جور زورمندی |
عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد، که آن جا سلامت بر کران است و این جا حلاوت در میان.
مقامر را سه شش می باید ولیکن سه یک می آید.
| هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان |
|
ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان |
درویشی به مناجات در میگفت یارب بر بدان رحمت کن که بر نیکان خود رحمت کردهای که مر ایشان را نیک آفریدهای.
اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست، جمشید بود. گفتندش چرا به چپ دادی و فضیلت راست راست؛ گفت: راست را زینت راستی تمام است.
| فریدون گفت نقاشان چین را |
|
که پیرامون خرگاهش بدوزند |
| بدان را نیک دار، اى مرد هشیار |
|
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند |
بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ چرا میکنند؟ گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند.
| آنکه حظ آفرید و روزی داد |
|
یا فضیلت همیدهد یا بخت |
نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.
| موحد[۵۸] چه در پای ریزی زرش |
|
چه شمشیر هندی نهی بر سرش |
| امید و هراسش نباشد ز کس |
|
بر این است بنیاد توحید و بس |
شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.
| چه حق معاینه دانی که میبباید داد |
|
به لطف به که به چنگ آوری به دلتنگی |
| خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس |
|
به قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی |
همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی.
| قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار |
|
ثابت کند از بهر تو ده خربزهزار |
قحبه پیر از نابکاری چه بکند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری.
| جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست |
|
که پیر خود نتواند ز گوشهای بر خاست |
| |
|
|
| جوان سخت میباید که از شهوت بپرهیزد |
|
که پیر سست رغبت را خود آلت بر نمیخیزد |
حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخواندهاند مگر سرو را که ثمرهای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.
| به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى |
|
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد |
| گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم |
|
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد |
دو کس مردند و حسرت بردند؛ یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و نکرد.
| کس نبیند بخیل فاضل را |
|
که نه در عیب گفتنش کوشد |
| ور کریمی دو صد گنه دارد |
|
کرمش عیبها فروپوشد |
تمام شدکتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. درین جمله چنان که رسم مؤلفانست از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت. غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحب دلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که درّ موعظههای شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند.
الحمدلله ربّ العالمین
| ما نصیحت به جای خود کردیم |
|
روزگاری در این به سر بردیم |
| گر نیاید به گوش رغبت کس |
|
بر رسولان پیام باشد و بس |
| |
|
|
| یا ناظِراً فیه سَل باللهِ مَرحمَةً |
|
عَلی المُصَنّفِ و استغفِر لِصاحبه |
| و اَطلُب لِنَفسِکَ مِن خیر تُرید بها |
|
مِن بعد ذلِکَ غُفراناً لکاتبه |
توضیحات
- ^ با خلق خدا نیکوئی کن چنان که خدا بر تو نیکوئی کرده
- ^ بهره مند
- ^ پرستاری و نگهداری
- ^ بند کمان
- ^ گذراندن و پذیرفتن
- ^ دو دل و باتردید
- ^ برید و قطع شد
- ^ سبیل ـ لاف از بروت خود زدن کنایه از تکبّر کردن دارد.
- ^ زخم
- ^ پشیمانی
- ^ رگزن
- ^ شهریست در قراجه داغ.
- ^ برج و قلعه
- ^ یکی از دو خوبی
- ^ جغد
- ^ تهیّه
- ^ غوزگ
- ^ آگاه باش
- ^ سبکی ـ خجالت و خشم
- ^ مرودشت
- ^ پیشی
- ^ اسب
- ^ تندرو
- ^ دو
- ^ رسوائی
- ^ سرزنش سرزنش کننده
- ^ مکر و حیله
- ^ مغرور شدن
- ^ فریاد و هیاهو
- ^ کنایه از بدگویی و عیب جویی.
- ^ مردمان پست و فرومایه
- ^ مردم فرومایه و ستمکار کم خرد
- ^ نام سازیست
- ^ نقاره
- ^ جنگ
- ^ زمین گِلناک
- ^ نام پسر نوح(ع)
- ^ بیدینان
- ^ مکار
- ^ قطره با قطره چون متفّق و یکی گردید نهری شود و چون نهری بر نهری افزون شد دریایی گردد.
- ^ ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که پرستش شیطان نکنید.
- ^ لاوک و تغار
- ^ سهل انگار و سست در امور
- ^ آبرو و عزّت
- ^ کنایه از قلندران که پیراهن کبود میپوشند.
- ^ خلقان
- ^ کدخدا
- ^ دیگر
- ^ فرمانبرداری
- ^ نکوهیده و زشت
- ^ یعقوب فرمود: بلکه نفسهای شما این کار را برای شما بیاراست و جلوه داد.
- ^ شادی
- ^ سختی
- ^ گناهکاران و بدبختان
- ^ هر آینه ایشان را از عذاب کوچکتر و فروتر میچشانیم نه از عذاب بزرگتر
- ^ هر طرفی به آنچه در آن است تراوش کند.
- ^ به خدا پناه میبرم
- ^ یکتاپرست
آخرين به روز رساني 14 شهريور 1389 02:24.